تبليغاتX
اسمان مال من است

چهارشنبه یکم خرداد 1387

مخاطب از نفس افتاد وآیه ایی رم کرد

 

وسوره شرمرا ازسرخداکم کرد

 

سماورطغیان بود و قوری از تردید

 

کمی گذشت که دنیا بهانه ایی دم کرد

 

خدا گرسنه شد و اتفاق می افتاد

 

نگاه کرد فرشته منو را،باسالاد

 

هنوز مزه ی شیطان زیردندانش

 

سفارش سرمن وشما را داد

 

وبعدهم همه ی خاک ودود را عق زد

نتیجه ی هوس بی حدود را عق زد

 

دوباره محکمه بود وصدا که می فرمود

بگیر ازجلویم بی وجود را عق زد

 

کسی نبود که از درد ما سرش می شد

 

کمی هم از زدو بند خدا سرش می شد

 

زبان حادثه بندوگمان نمیشدکرد

 

که راوی از علل ماجرا سرش می شد

 

مسیر قصه به جایی که سجده بازی شد

 

ومو به موی دروغی که صحنه سازی شد

 

خدانگفت به شیطان چه وعده داد اما

 

که آدم از برکات عشق راضی شد

 

تلاوت هیجان سکس بود حوا

 

دچار مصلحت سیمپلکس بود حوا

 

 توهم لب ممنوعه پرت اشان کرد و

دچار خاصیتی از اکس بود حوا

 

شروع فتنه زنی از بکارت افتادو

 

درامتداد غریزه به وسعت افتادو

 

حدود چندصدو که چند میلیاردو…

 

خدای منقرضی به فراست افتادو

 

شماره داده به آدم دوصفر نه صد و درد

 

خدای مبتکری که به رویمان تف کرد

 

همیشه پشت هم اشغال میزند این خط

 

تمام شنبه دوشنبه،  تمام زوج وفرد…

 

شعار شد وخودش را سر زبان انداخت

 

شعور بندگی اش را به این وآن انداخت

 

خدا خدای زرنگ وهمیشه حرافی ست

 

که باز با n اومین  شیوه دستمان انداخت

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 2:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386

 داستان قبلی مال دو سال پیش بود ولی اینا جدیدا .

***

صورتحساب شعریت  این متن چقدر می شود ، 

آقا ؟

بنویس به حساب ...

بچه گی اش ،

دستهای کجی را که توی جیب تان ،

دست اش خورده ،

به دوستت دارم تان .

لطفا ایضا بگیرید مرا در همه تصاویر.

و ببخشید که زیاد عقب جلو می کنم ...

این قسمت از من صحنه دارد ،

... من قادر به پخش شدن نمی باشم!

لطفا پس از شنیدن صدای این سطر ،

مرا ندیده بگیرید ...

 *********************************

پیشگوی ها گفته اند ...،

کتمانم می کنی .

 صور دلدادگی ام را به چارچوب های نوری ات می کشانی .

در ماههای عقرب و سرطان

به نقطه ی جوش حیوانی ات فکر می کنی .

بشر بی دست وپای من !

دلگیر نشو ...

که در زمان اوج مصرف ات

   دو شاخه ی بطالت ام را

در پریز اوقات ات می گذارم .

کرستف کلمپ قول داده

روزی در مجاورت سیمهای لخت ات

 کشف ام کند .

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 19:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مرداد 1386

it  want  from    so good        to so bad     so soon

خيلي خوب  خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد.

                                                      شل سيلور استاين

فقط يه داستان و بعد هيچ .

هيچ كس نبايد تو را ببيند .ساعت 7بود .از پله ها رد شدي و از سلام هم ،چند مترآن طرف تر ، دستگيره اي كه چرخاندي ودري كه  بسته بودي تا هيچ كس تو رانبایدببيند .جواب ضربه هاي به در با جمله هاي عادت زده ي "دارم لباسمو عوض مي كنم " مي ريزد توي حلقوم سكوت اينطرف اتاق .

آخرين لباست را كه در مي آوري خودت را مي بيني درست آنطرف خودت ایستاده اي .شرم مي كني . برمي گردي ،اتاقت دارد به تو بد نگاه  مي كند .جالباسي ات به تو زل زده است . و شايد  حتي هوس  كتابهايت نيز هم .

هنوز خودت را مي بيني . هنوز شرم مي كني .هنوز برمي گردي ،كه روي تخت به خودت اجازه مي دهي ، به چيزهايي كه نداري فكر كني  .توهم تنها هنري كه توي حس ات پرسه مي زند .مي روي غرق مي شوي ،دست و پا مي زني  بعد وقتي داري بلند مي شوي . روتختي پيچازي بدبخت توي  توهم تو گير مي كند . بين پاها و لاي موهاي سرت و توي بغلت . واين مي شود كه دوباره خودت را پرت مي كني روي تخت خواب ،بالا ،پائين،پائين ،بالا،درد مي گيري .به خودت مي آيي .داري راه مي روي توي اتاق ،اتاقي كه پرده هاش هم دارند به تو بد نگاه مي كنند. ديوارهاي هيز از سوراخ تابلو ها تو را ديد مي زنند .

خودت را هنوز هم مي بيني .هنوز هم شرم مي كني .هنوز هم اما برنمي گردي .به سمت خودت ميروي وحالا به خودت هم بد نگاه مي كني . وحسي كه نور مي شود و از چشمهايت رد مي شود . تا خودت را نبيني و نور كه حسي مي شود وبر اندامهاي تو دست مي كشد "داري به خودت تجاوز ميكني "سرت را آرام جلو مي بري و به سطح سردي كه مماس مي مكيش .روي آينه به خودت لب مي دهي .بالاخره  بخاري كه گو شه هاي لب ات مي آيد تا حسي كه نور ميشود و از چشمهايت رد مي شود ،رد نشودو خودت را ببيني .و از خودت بدت بيايد.

دستگيره كه چرخيد .در كه باز شد . چرت اتاقت با جيغ كلمات "نيا تو لختم " پاره مي شود .بيرون اتاق بودي . حالا كه از هماغوشي اتاقت فارغ شده اي به لباسهايت هم شك داري .تو كه فكر نمي كني كسي تو را ببيند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 23:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم تیر 1386

اصلا چرا همیشه باید از یه جایی شروع کرد  که همه شروع می کنند

مثل سلام

همه خسته اند ، و به صورت احمقانه ای مثل من سرشار از ندونسته های نافرجام ـ دردناک ـ  ممتد ـ تکراری . 

ومن در همین لحظه  همه کلمات بالا رو  در خودم سلاخی می کنم و در راستای سیاست خود سانسوری از هر اقدام عجولانه ای جهت ابراز احساسات به صورت جدی پرهیز می نمایم  ودر اقدام  عاقلانه تری در ذیل این نوشته ها  جدیدترین غرلم را  تقدیم به ... می کنم

 

دولول شد  ، وسط کـــوره ی زنی در رفت

گلوله شد لب اشحتی ، کمی فراتر  رفت

هنــــــوز محض کسی درد می کشد تنها

تنی که حوصــــله اش از بـلوغ تو سر رفت

به این اتـــــــاق مجــرد، بها نده ، رد   شو

کمی نشست، وایستادو با خودش ور رفت 

و مــــن که زن شده ام در کمین  چشمان

کســـی کـــه زنگ دل ـ مــــرا زد و در رفت

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 13:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

سلام

امروز خیلی دلم گرفته ، به قول آقای مهدی  رضائیان

دلم گرفته و از هر چه شعر سیر شدم

و مثل کودکی خود بهانه گیر شدم

شناسنامه  همیشه دروغ می گوید

 تمام آینه ها گفته اند که پیر شدم

نمی دونم چرافکر می کنم که شرایط داره روز به روز بدتر می شه .

به قول شاعر

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه ی اینکه چه می کرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین  می جوشید

خودمانیم زمین اینهمه نامرد نداشت

خلاصه اینکه بدجوری یاد جوونیم افتادم. واین شعر هم به یاد بچه های با معرفت رشته حسابداری قائمشهر با ذکر این مورد که از اساتید گرانقدر به خاطر قید نامشان در اثر بدون استفاده از القاب محترمانه مرسوم  عذر خواهی می کنم .

 

جوادیان : پژوهش دو، افتخار اجباری

فرازمند : میانه ، اوصول فخاری

دروس صنعتی و پیشرفته :اسکندر

اریمی و مدیریت و داده های آماری

و روی تخته ها که نوشتند ،نه ننوشتند

که زندگی نکنی با اصول تکراری

حساب درد تو با مانده های بستانکار

به هر حساب ببندی ، شما بدهکاری !

هنوز توسعه و سوسیالیسم زارع نژاد

صدای همهمه ی اقتصاد پولداری

ترازنامه ی عشق و جنون سودوزیان

عدالت همه گیری است عدل اعشاری

بیا و دست بکش از قواعد ـ موجود

نصیحت ـ کسی از رشته ی حسابداری

از اینکه نامرتب نوشتم عذر میخوام .تاثیرات ذهن نامرتبه .تا بعد

 

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 0:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم تیر 1386

غزل داغ داغ :

بارکـــــد بزن مـــــرا ،یک دو سه ،  چهار و

درد ـ نقطه ی عجب  ، رسم   روزگــــار و

تکه تکه ام اگـــــر ، مـــــد شده شکستن ـ

بی دلیل ـ بی کمی ،  مــــوج ـ انفجـــار  و

جمله های عشقی ات خط کشی ام می کنند

کنــــد کـــــرده سرعت مغـــــز راهــــوار ...   و

من هنــــوز هم کمی  ، دوست نه نــــدارم ات

با شرایــــــط جدیـــــد   ، دوستم  نــــــــدار  و

دست پاچگیـــــم را  ، زل نزن  شبیه ابــــــــــر

چکه می کنـــد ســــــــــــرم  ، توده ی فشار و

پرت می شود خـــودم   ، این طرف به آنـــطرف

جمع کن مــــرا ازاین   ، گوشـــــه و کنـــــــــار و

دفن کن شبــاهتی   ، را کـــــه سطر سطر آن

بوده تـــا ،ولی ، اگــــــر ، با هــــــــــــزار بـــار و

 

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 0:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم تیر 1386

سلام .فعلا باید تند تند غزلهامو تحمل کنید :

کوچکترم که حس کنم ات درد خوشمزه

یـــا اینکه زود عـاشق یک مرد خوشمزه

گلـــدان قـــاتلی که به یک گل پناه  داد

لعنت بــه نو رفـــاقت تو زرد  ـ خوشمزه

عــالی جناب قصه ی من کور ،کر ،کچل

تف میشوم به سمت تو نامرد خوشمزه

فکرم هنوز هم دهنش بوی شیر داشت

یک دفعه مرد، تا بشود فرد خوشــــمزه

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 0:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم تیر 1386

زنــدگی اتفـاق تکراری، استکــان، چـای، پر ، خــالی

مــــادرم صبح زود صبحــانه ،باز جارو ،و توبه ی  قالی

چنـــدخـط درمیان حاضر ، روزهایی که غاییبیم  از درد 

مشقـهای نخــورده خطی،کــــه منتظر برای یک عالی

تـــــوی صف، چه اول و آخــر ، بــوق ، بــوق ، انــگاری

ردشدیم از حصار مابین ، ما و این شکلــهای جنجــالی

ته جیبم  هنوز می سوزد، از غم کاش،کاش،ای کاشم

من ویک دسته فکرمیخندیم،توی گریه همیشه درحالی

که خدا چکه چکه می ریزد،  از ترکهای سقف ناهشیار

چیک وچیک با دندان، قصه ی تخمه هــای تـو خــــــالی  

  

 

 

 

منتظر کارهای دیگه ی من باشید .

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 22:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم تیر 1386

در ابتدا هچ نبود

      کلمه بود

        وآن کلمه خدا بود

نوشته شده توسط سمیه زکی تبار در 17:0 |  لینک ثابت   •